و بالطبع از درون احساس خلاء و نا امیدی و پوچی میکردم و دائم به دنبال خدای واقعی میگشتم خدایی که آرامبخش دل من باشد و به من امید و مهربانی هدیه کند و به دنبال این بودم که حقیقت زندگی و زندگی کردن چیست . فکر میکنم این حس درونی باعث میشد که من ارتباط بیشتری با افرادی با عقاید مختلف آشنا بشوم مثلا دوستانی پیدا کردم که مسیحی بودند آرامش و صداقت آنها من را جذب میکرد ولی نمیخواستم وارد دین دیگری بشوم و در آن زمان توجهی به دین آنها نمیکردم ولی دوستان بامحبت و صادقی برای من بودند و همیشه حس خوبی به آنها داشتم.
من سفرهای زیادی به چند کشور اروپایی داشتم و آشنایی من با ارزشهای انسانهای غرب مرا حساس تر کرد و اشتیاقم را برای آزادی اندیشه و دموکراسی، برابری و حقوق انسان برانگیخت و وقتی آنچه در قرآن و اسلام نوشته شده بود را با ارزش های انسانی نو یافته ام مغایر می دیدم بیشتر بیشتر من را غمگین میکرد و از اسلام گریزان میشدم.
ادامه دارد ...
خدایا مرا ببخش بخاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود ...
خدایا مرا ببخش بخاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود ...

No comments:
Post a Comment